
بارون بگیره نم نم. نشسته باشم انتهای یه خیابون بلند و منتظرت باشم. منتظرم بزاری. بغلت کنم محکم چشمهامو ببندم. که دنیا آروم بگیره. که فکر کنم به جمعه که چه روز آرومی بود. انگار که گرد آرامش پاشیده باشن تو هوا و همه چی زیر این گرد آروم گرفته باشه. که چشمهامو ببندم بگم چقد دلم تنگ شده که بشینم یه جای دنج و باد بپیچه لای موهام. بشینم کنار مادرم به گوینده ی رادیو بخندیم که فارسی و ترکی رو میچینه کنار هم که بتونه بگه هوا ابریه فردا. که بابام اخم کنه جلو مهمونا برم دم گوشش آروم بگم: اخم نکن...که خواهری با ذوق تعریف کنه از لباسی که برای پسرک توی راه دوخته و ... دلم اصن برای شنیدن اسمم با صدای برادرم تنگ شده. اونقد که دیگه یادم نمیاد چه طوری باهم حرف میزدیم. چه طوری می خندیدیم. چه طوری بود؟ چشمهامو ببندم و اونوقتی یادم بیاد که بارون می بارید و سرمو گذاشته بودم لبه ی پنجره ی ماشین. که اون شب صدای آهنگ رو زیاد کرده بود برام.
حزن آروم میاذ رخنه می کنه توی وجودم و همینطور که دارم از خیابون رد می شم بغضم می گیره. چیه این حزن؟ این بغض. که بگیرم دست همه رو توی دستم. بگم عزیزم. عزیزم. عزیزم. دیشب توی تاکسی یهو به این فک کردم که تا چند وقت بعد که اسباب کشی کنید خونه جدیدتون، ریز ریز حرف زدن های توی تاکسی تا سر خیابون و زیرزمین چی می شن؟ دلم گرفت واسه همه چی.
دنیا آروم میگیره. آروم بگیر...
هیچ کس باور نمیکند
که من
به خاطر صدایی که
دوباره بشنوم
در کوچه های شبانه
تلف شدم
مردم
تو صدای دلانگیز پیانویی بودی
که در یک شب مهتابی
از کلبهای مجهول به گوش میرسید
هیچ کس باور نمیکند
که من
به خاطر…
رسول یونان
.................................................................................
..................................................................................................
*زده بودم ثبت موقت شود.نفهمیده بودم. که این شعر برای همان روز است.برای هفدهم
خیلی وقتا قدر آدم های توی زندگیمون رو نمی دونیم. واقعا نمی دونیم... چون کنارمون هستن و خیلی وقتا نمی بینیمشون...
انتهای خیابان هشتم ؟
مثل این می موند که همش دنیای اطرافم دور سرم بچرخه. نفسمو حبس کردم. یه جایی ته دلم داغ شد و دلم می خواست داد بزنم اما می دونستم که صدام درنمیاد. هوم... می تونم همینطور نگاهش کنم و مدام ریپلی کنم...
چون بياباني
دور افتادم از خودم
و پوسيدم
چون پايههاي پلي در آب
بروسان
.
.
.
گاهی فکر می کنم دیگه جایی ندارم و زودتر باید وسایلامو جمع کنم برم. اگه طاقت بیارم. که می دونم نمیارم. بعد فقط یه تصویر از خودم میاد تو ذهنم. که وایسادم کنار پنجره و تنهام، اشک دارم و دارم به این فکر می کنم که برم بالای کوه بشینم تا آخر؟ کسی زنگ در رو نمیزنه و من خودمو سرزنش می کنم مثل همیشه.
۷ اردی بهشت ۹۱
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید
غلامرضا بروسان
.
.
.
تولدت مبارک عزیز دلم...غَمین نباشی...
تو خوبی
مثلِ خاطرهی یک بار سفر به شمال
برای یک خانواده فقیر
تو همیشه در یادِ منی
علیرضا روشن
.
.
.
داد می زنی، بلند. فریاد فریاد فریاد. همه ی دیوارها تو را نگاه می کنند. زل میزنی به لکه ی روی دیوار، به کیفی که گوشه ی اتاق افتاده، به لباسی که مچاله شده روی تخت ، به بالش، به میز، به صندلی ، به لنگه ی جورابی که قل خورده رفته زیر تخت. که لعنتی چه بیخیال قل خورده رفته آن زیر.
ساکت شده ای و حواست نیست. چمباتمه زده ای گوشه ی اتاق. اشک از گوشه ی چشمت سر می خورد روی دستت که صورتت را می کشی روی بازویت و رد اشکی سیاه از ریمل است که می ماند. صدا نداری. صدایت رفته و ناله ای تلخ مانده توی گلویت. صدایش فرو میرود توی قلب آدم. صدایش اشک می شود و از توی چشمهات میریزد روی گونه ات. صدایش مثل گلوله های شلیک نشده ای است که هرشب توی تاریکی محاصره ات می کنند. صدایش توی تک تک حرف های new message است وقتی انگشتها می ترسند از حرکت. گز گز می کنند و چه خنده هایی توی سرت تصویر می شوند. گریه می کنی؟ انگار کسی دارد از آسمان ستاره ها را جمع می کند. صبح می شود آخر.صبح می شود و کسی به جای خورشید طلوع می کند.
۶اردیبهشت بود. بارون می بارید. تاریک شد هوا.
لرز.
شاید یه روزی جرات شو داشتم که از اون روز بنویسم. خدا چه دلی داره.
عزیزِ من.
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ...
نوشتم و فرستادم که: دلم می خواد. یه روز میام اونجا،میشینم کلی باهات حرف میزنم. مثل امشب خنده و گریه قاطی هم میشه و میگم: چقد خر بودیم. میگم: یادته امتحان هندسه داشتی؟ بگی: روبراهی؟
بگم: خستهام. بگم: بوی دلکندن میاد. بگم: بالاخره دریا برای شما ست یا برای ما؟
بگم دلم لک زده واسه چیزی که کسی نمی دونه چیه. رامسر یادم بیاد. اون روزا یادم بیاد و یه عکس جلوی چشمم باشه. برم به صدای نفسای بابا گوش بدم. به دریایی که لای دستمال کاغذی پیچیدم نگاه کنم و سرمو بزارم روی بالشم. بگی: روبراهی؟
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه گاه/ستار
حسین پناهی
صبح که غم توی چشمهات، توی دلم بود و بغلت کردم بوسیدمت. صبج که سر سفره توی لرزش دستهات چیزی دیدم که دلم لرزید. عزیزکم.
گیلا
دخترکم...اگر زنده باشم تا آنوقت، حتما هرشب توی گوشت می خوانم که کنارت هستم... دستت را میگیرم میبرم کنار دریا و برایت از دلشوره هایی می گویم که قورتم دادند. برایت از پدربزرگت می گویم که اینروزها فشارش بالاست و حالش که بد می شود همه مات می مانند که چکار کنیم حالا؟ بعد فکر می کنم نیاز دارد که یکی بنشیند کنارش بگوید نگران نباش...طوری نیست.اما... دل شکسته سخت بند می خورد. برایت از مادربزرگت می گویم که...(آرام تر می گویم،نشنیده بگیر اصلا) برق چشمهایش رفته. واقعا رفته. این مرا بیشتر از همه می ترساند.گیلا... برایت از روزهای پریشانی ام می گویم...دست هایت را به من بده...
بگم که دوست دارم تا آخر همینجور بشینم روی تخته سنگی که کنارش یه ساختمونه و از توش صدای ساز میاد. که دارن تمرین می کنن. بشینم و تا آخر اشک شورم بیاد و دلم تنگ شه و قلبم بیشتر و بیشتر فشرده شه. همه چی رنگ ببازه و تلخی بیاد تو گلوم. زل بزنم به خاک زیر پام و صدای باد بیاد. هق هق کنم. بعدِ چند وقت؟ صدام بلند باشه و کسی از پشت شیشه نگاهم کنه.
همین حالا که خیلی خسته ام و دلم می خواد چشمامو بزارم روی هم و بخوابم، چیزای بهتری هم دلم می خواد. مثلا دلم می خواد برم چند نفر رو بغل کنم و محکم فشار بدم و به تک تک شون بگم که: هوم... چه دوسِت دارم...
همین حالا که اِنقد خسته ام و حالم اونقدر خوب نیست که بتونم با خیال راحت حتی بشینم کنارت. دلم گرفته. وقتی اتوبوس توی شلوغی این شهر کوچیک گم میشه و چراغ ماشینا مثل چراغ قوه ی آدمایی می مونه که حس می کنم نور چراغو مستقیم می ندازن توی چشمم و بهم میگن که حواست هست؟ حواست به حالِ آدمات هست؟
بعد فقط دلم می خواد پرده ی اتاقو بزنم کنار و زل بزنم به ماشینا. زل بزنم و همینطور که دارم اشکای شورمو مزه مزه می کنم آروم زیر لب بگم که هست...همه ی حواسم هست...دست کسی روی شونه ام نباشه و اشکام شورتر بشن و بدونم که حالم خوبه و رنگ موهامو دوست دارم.
نیازی هست بگم که صبح دوباره دریا پشت همین ساختمونا بود؟ هوم؟
اینجا که شده مثل دفترچه خاطرات من، همه چی رو این جا مینویسم چون به قول نسیم دیگه خاطره نمیشه و نمی شه که تعریف کرد. مینویسم که یادم بمونه...
.
.
.
امشب دلم می خواست بردارم سیگارتو، وایسم کنار پنجره و از حجم گنده ی دلتنگی و غم رفیقم بمیرم...عزیزم.عزیزم.عزیزم.
هوم... روی موهام یه لایه رنگِ شرابی قهوه ای اومده...می دونی چه حسی بهم میده؟
حوصله ندارم از فردا دوباره برم بشینم سر کلاس دانشگاه. همش به این فک کنم که دوست دارم اینی رو که دارم می خونم؟ اگه ندارم خوب چه مرگمه که ول نمی کنم. اوه... وضعیتم تو این زمینه خرابه...
.
.
.
دلم می خواست همینجور که توی ماشین سرمو گذاشته بودم روی شونه ی مامانم و داشت خوابم می برد، مثل روزهای دورِ سرخوشانه ام اونقد سبک باشم که وقتی رسیدیم مامان بغلم کنه و ببرتم خونه و آروم لباسامو دربیاره...هوم...
در این ثانیه ها که معکوس می شمارند
می توان نمرد
اما نمی توان زندگی کرد....
(علیرضا راهب)
.
.
.
توی جیبم بودی. کافی بود دست می بردم توی جیبم و حروف لاتین را می چیدم کنار هم که بدانم khobi؟ توی جیبم بودی و من نبودم. دور بودم ازت. خیلی دور و همینطور که می دیدم عدس ها دارند حمله می کنند به برنج کته ی توی بشقابم بیشتر بغض می کردم. ماست می ریختم. نقشه شان به هم می خورد. اشکم داشت می ریخت پایین. سرم را می گرفتم بالا که روی سقف جا به جا لکه های زرد پیدا بود و آه می کشیدم که همه نگاهم می کردند. اشکم را قورت داده بودم. دست می بردم توی جیبم و می گفتم :khobam .
خیلی بهت فک می کردم. می دونی؟ حالا هم فک می کنم.
وقتی صدبار پله ها رو بالا و پایین کردم که صدام می کردی و حتی از جات تکون نمی خوردی عینکت رو برداری. ازت دلگیرم. خسته ام ازت. خسته. روز اول عیدی ترس انداختی تو جونم و لرزیدم نشستم تو اتاق گفتم خدایا نشون بده هستی، نشون بده. نشون داد که هست. اما تواَم نشون دادی، که هوس نکنم مهربونی تو. هوس نکنم دوسِت داشته باشم.می بینی... گاهی انقدر اذیت می شم و ازت بدم میاد که کافیه یه لحظه کله خری کنم و بلند داد بزنم... تا بیای و بعدش یکی مون دیگه نباشه. جلو چشامه همه چی. چقد قورت می دم. چقد قورت می دم. از اینکه شماره ات تو گوشیم سِیو نیست،که یه وقتایی زنگ می زنی و واسه یه لحظه با خودم می گم شماره کیه...؟؟؟ خوشحالم. چه راحت می تونی انرژی مو بگیری. همون یکم انرژی که با دیدن دوستام گرفته بودم. کاش امسالم می رفتی سفر.
دلم می خواد دوباره بنویسم
خدا
چه دلتنگتم... امشبم شمع روشن می کنم و یادته پارسال؟پیارسال؟سالهای قبل ترش؟ شمع سپید ندارم اما. مشکیه، از مراسم بابای ساینا مونده...تو سپید ببین. تو همراهی کن...تو نگاه کن...هوامونو داری؟هوم؟ این دمِ عیدی که دلم خاموش تره و واقعی تر.آره... واقعی، چقد لعنتیه این کلمه! هوای این خونه ی غمگینِ هنوز امیدوار رو داری؟هوای ترس خواهرکم؟اشک مادرم؟خستگیِ پدرم؟نگرانی برادرام؟سلامتیه این پسرکی که تو راهه؟چشمای شیشه ای رفیقم؟خوبیِ دوستام؟خوبیِ همراهم؟
چه دل نگرونم من...میخندونیمون؟اره؟هوامونو داری؟دلم روشنه...تو هستی... ما دوباره لحظات خوب می سازیم. دلم خیلی روشنه...
خیلی کارا هست که باید بکنم...دستمو بگیر...
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد
و این چنین آغاز شد تراژدی تخریبِ انسان و خدا
از شیطان که کلمه بود
و از کلمه که شیطان بود
... کلمهیی از پسِ کلمهیی زاده میشد
و انسان بنای همهچیز را بر کلمه نهاد
و خدا را با کلمه تعریف کرد
و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود
و خدا، خدا بود
و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید
...
حسین پناهی
خوب... بهار میاد... من که همیشه پاییز رو بیشتر از بهار دوست داشتم...آره...زمستون غمگینی بود که دلش نمی خواست بره...سال غمگینی بود...اشک...اوه...نمی دونم...سخته...دلم میخواد خیلی هارو با خنده ببینم...بدون درد...
بهار
بهانه ی عاشقی ست
که کلاغ ها بی خبرند از همه جا
.
.
.
بهانه تان بی بدیل
.
.
به امید یه سال خوب!!!